.:حسابداری بندرعباس:.- داستان بچه ومربی کودکستان

تاریخ: دوشنبه 02/02/1392 ساعت: 21:46 بازدید: 86 نویسنده: درویشی

 

یک داستان جالب

خانم جوانی  که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های یه     بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار ... و خم راست شدن ، بچه رو بغل میکنه میزاره روی میز ، بعد روی زمین بلاخره با هزار جابه جایی و فشار چکمه ها رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که ....

هنوز آخیش گفتنش تموم نشده بود که بچه میگه این چکمه ها لنگه به لنگه است . خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و انور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هر چه تونست کشید تا بلاخره چکمه های تنگ رو یکی یکی از پای بچه در آورد  .

گفت ای بابا و باز با همان زحمت زیاد چکمه ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه و لی با چه زحمتی که چکمه ها به پای بچه نمیرفتن  و با فشار زیاد بلاخره موفق شد که چکمه ها رو پای این کوچولو بکنه که بچه میگه این چکمه ها مال من نیست .

خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش شده  با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم .

دوباره با زحمت بیشتر اون چکمه های بسیار تنگ رو درآورد . وقتی تمام شد پرسید خب حالا چکمه های تو کدومه ؟ بچه گفت همین ها چکمه های برادرمه ولی مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم .... مربی که دیگه خون خودشو میخورد سعی کرد خونسردی خودشو حفظ کنه دوباره اون چکمه های رو که به پای این بچه نمیرفت به پای اون کرد یک آه طولانی کشید و بعد گفت خب حالا دستکشهات کجان ؟ توی جیبت که نسیتن . بچه گفت: توی چکمه هام بودن دیگه !!! 

 



موضوعات:داستان کوتاه ,

بر چسب: , ,
داستان-بچه-ومربی-کودکستان داستان-بچه-ومربی-کودکستان داستان-بچه-ومربی-کودکستان داستان-بچه-ومربی-کودکستان داستان-بچه-ومربی-کودکستان امتیاز : 58 دیدگاه(0)

ارسال نظر

نام شما
وب سایت
پست الکترونیک
پیام
درج شکلک
نظر خصوصی
کد امنیتی

نظرات


صفحات نظرات
1 |