.:حسابداری بندرعباس:.

تاریخ: چهارشنبه 05/04/1392 ساعت: 00:05 بازدید: 193 نویسنده: درویشی

۱.بیاموزید که خدا همیشه هست و همه جا حضور دارد.

 

۲.بیاموزید دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند اما متفاوت ببینند.

 

۳.بیاموزید درست نیست خودتان را با کسی مقایسه کنید.

 

۴.بیاموزید که کسی را نمی توانید وادار کنید که عاشقتان باشد.

 

۵.بیاموزید ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه گاهی کسی است که

 به کمترین قانع باشد.

 



موضوعات:مطالب آموزنده ,
5نکته 5نکته 5نکته 5نکته 5نکته امتیاز : 33 دیدگاه(0)

تاریخ: چهارشنبه 05/04/1392 ساعت: 00:02 بازدید: 60 نویسنده: درویشی

 

 

آموخته ام که  با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت.

آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است

آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند

آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند

آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.

آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد

آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد، نه زمان

آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد

آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم

آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم

آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد



موضوعات:مطالب آموزنده ,
آموخته-ام-که آموخته-ام-که آموخته-ام-که آموخته-ام-که آموخته-ام-که امتیاز : 36 دیدگاه(0)

تاریخ: چهارشنبه 05/04/1392 ساعت: 00:27 بازدید: 92 نویسنده: درویشی

خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟

خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟

خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟

اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و
به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی….!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند…
دردش گفتنی نبود….!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شدو کنار ضریح
نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن…
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد…
خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را
به خوابگاه برساند…به سرعت از آنجا خارج شد…وارد شــــهر شد…
امــــا…اما انگار چیزی شده بود…دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود… نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس امنیت کرد…با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب
شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد…
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته…!



موضوعات:مطالب آموزنده ,
خانم...شماره-بدم؟!!!! خانم...شماره-بدم؟!!!! خانم...شماره-بدم؟!!!! خانم...شماره-بدم؟!!!! خانم...شماره-بدم؟!!!! امتیاز : 34 دیدگاه(0)

تاریخ: چهارشنبه 11/02/1392 ساعت: 12:19 بازدید: 71 نویسنده: درویشی

یک شب مردی خواب عجیبی دید.اوخواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا قدم میزند روی آسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند .در همه ی آن صحنه ها دوردیف رد پاروی شن ها دیده می شد یکی از آنها تعلق به او داشت و دیگری متعلق به خدا بود.هنگامی که آخرین صحنه جلوی چشمانش آمد دید که بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود .

اومتوجه شد که اتفاقا در این صحنه او سخت ترین دوره زندگی را از سر گذرانده است.این موضوع ‌‌اورا ناراحت کرد وبه خدا گفت:خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه با من خواهی بود ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگی ام فقط یک جفت رد پا دیده می شود.سر در نمی آورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی.خداوند جواب داد من تورا دوست دارم و هرگز ترکت نخواهم کرد .دوره امتحان و رنج یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا می بینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته ام .



موضوعات:شعر/قطعة ادبی ,
ردپا ردپا ردپا ردپا ردپا امتیاز : 45 دیدگاه(0)

تاریخ: یکشنبه 27/12/1391 ساعت: 17:02 بازدید: 72 نویسنده: درویشی

دکتر علی شریعتی بزرگمرد تاریخ ایران و جهان و اسلام...مردی که بیش از چهار دهه از مرگش میگذرد...



موضوعات:مطالب آموزنده ,
دکترعلی-شریعتی دکترعلی-شریعتی دکترعلی-شریعتی دکترعلی-شریعتی دکترعلی-شریعتی امتیاز : 55 ادامه مطلب| دیدگاه(0)

تاریخ: دوشنبه 21/05/1392 ساعت: 17:01 بازدید: 122 نویسنده: درویشی

دراین قسمت جوکهایی راقرارداده ایم که ماوشمادرطول روزشایدبارهاآنهارابرای یکدیگرمی خوانیم ومی خندیم!غافل ازاینکه بااینکاربه تاریخی که همه ی مابه آن می بالیم دهن کجی کرده ایم.

مگرنه اینکه بایدمن وتوایی که جوینده ی دانش هستیم باچشمی بازدرآینده ی کشورقدم برداریم؟

سعی کنیم درکنارتحصیل به علم،شعورفرهنگی واجتماعی خویش رابالا ببریم.



موضوعات:مطالب آموزنده ,
جوک-یا...؟؟؟؟ جوک-یا...؟؟؟؟ جوک-یا...؟؟؟؟ جوک-یا...؟؟؟؟ جوک-یا...؟؟؟؟ امتیاز : 57 ادامه مطلب| دیدگاه(0)

صفحات مطالب

1|